تبليغاتX
درس های معنوی طبیعت

عشق من!

           اگر من مردم و تو ماندي

 عشق من!

          اگر تو مردي و من ماندم

                     مباد كه قلمرو اندوه را وسعت بخشيم

                                                     پهناورتر از زميني كه برآن زيستيم

 

غبار در گندم، شن در صحاري

                                  زمان، آب روان، باد سرگردان

مارا چنان بذري شناور با خود برد

                                  كه ديگر يكديگر را باز نيافتيم

اين علفزار كه مارا به‌هم مي‌رساند

آه اي جاودانگي كوچك! بازش مي‌گردانيم

اما عشق، اين عشق را پاياني نيست

نه تولدي، نه مرگي، رودي بلند را مي‌ماند

در گذر از سواحل و سرزمين‌هاي گوناگون

....

 

هویار: من این شاعر یا نویسنده رو خیلی نمی شناسم . فقط میدونم اهل امریکای جنوبیه. اما این تیکه آخر شعرش خیلی برام جالب بود. واسه همینم شعرش رو آوردم.

آوردن این شعر نشون دهنده هیچ ارتباطی بین من و اشعار این آقا نیست. (چون فقط همین یدونه رو ازش خوندم!!!)

اما عشق! عشق را پایانی نیست.

نه تولدی، نه مرگی....

من بازم میگم خدا بدجوری (خوش جوری) عاشقه....

نوشته شده توسط هو یار در ساعت 21:53 | لینک  | 

دلم مخواست بازم به كوه فكر كنم. اينكار رو هم ميكنم. شايد بعدا.... بيشتر...

گاهي اونقدر دلم مي‌خواد از شهر و هرچي تمدن اينجوريه فرار كنم برم يه جايي كه طبيعت، خالص باشه...

 ديگه تو روستاها هم طبيعت، خالص نيست! همه چيز ماشين،‌ دستگاه، سرعت،‌ ثانيه، توده.... همش بيشتر، بيشتر، بيشتر...

بعضي وقتها مثل اينكه تا گلوم خورده باشم! نميتونم نفس بكشم!!! بالاي كوه يا لب دريا، ته دره يا وسط جنگل.... همه جا رو آدما گرفتن! آدما به همه آثار بدي كه از خودشون ميذارن؛ از رد پا بگير تا آشغال!

بدجوري گير كردم!‌

گوش من كه همينطوري كر هست؛‌ همينطوري‌ام صداشو نمي‌شنوم، تو اين شلوغي ديگه...

شنيدم تو صداي باد، تو فرياد پرنده ها و شيهه اسب ها ميشه اسمشو شنيد.

ميخوام بشنوم.

ميخوام برم يه جايي كه بشه صداي جيغ عقاب رو شنيد

يه جايي كه بتونم شيهه اسب هاي وحشي كه با گله‌شون ميرن رو بشنوم

يه جايي كه بشه صداي پر مرغ مهاجر رو بازم بشنوم .

 اينو قبلا شنيدم....

وقتي موقع مهاجرت صداي بال زدنشون رو ميشنوي حس ميكني همين الان ميخواي پرواز كني و بري..... بري...... بري......

نوشته شده توسط هو یار در ساعت 0:29 | لینک  | 

من هنوز تو فكر كوهم! چندتا نظر خيلي خوب ديگه گرفتم كه باعث شد بازم دلم بخواد در مورد كوه فكر كنم. واسه اينكه همه بخونن، ميارمشون:

 از سليمان: سام علیک یکی از بزرگان گفت که کوه سوعوده

واسه بالا رفتن از اون سختیای زیاتی باس کشید

گفت تا سختی ها رو نکشی نمی فهمی

یه جور آزمون و خطاس

تاز بالای کوه که رسیدی تازه اول راهی و...

از مريم: آغوش کوه برای پذیرفتن همه بازه . ببین روزانه چند نفر به دل کوه پناه می برن . کوه مثل دریا نیست که ....کوه مثل دره نیست که... کوه مثل هیچی نیست .کوه مثله کوهه . مثل کوه .

 از فرشوشتر: ..... نفهمیدم چرا خدا کوه رو آفرید.. این نفهمیدن به همون اندازه است که نفهمیدم چرا منو آفرید؟! موجود قطع بود؟! اما شاید آفریده شد که فکر کنیم... شاید که بالا بریم... شاید که از دور هم دیده بشه... شاید که ظاهر هرم بودنشو نشون بده. شاید فرق تنهایی و درک کنیم شاید بفهمیم که توازن و تعادل یعنی چی.. شاید هر کسی بیشتره کمتره و....

ولي من خودم خيلي بيشتر به جمله اون يكي كه گفته بود سكوت رو بايد از كوه ياد بگيريم فكر مي‌كنم.

 سكوت... هرچي بيشتر بهش فكر ميكنم غريب تره... اصلا انگار "تعريف" نداره..

داشتم به سكوت فكر ميكردم بعضي چيزا رو فهميدم:

 - اينكه هميشه يه گفتگوي دائمي تو ذهنم بوده و هست و من تقريبا هيچ وقت سكوت رو تجربه نكردم؛ مگر در شرايط خيلي استثنايي و پيش‌بيني نشده. شايد واسه همينه هرچي بيشتر بهش فكر ميكنم غريب‌تره... - شنيده بودم يكي گفته كه وقتي كاملا مي‌فهمي كه نمي‌دوني، ذهنت ساكت مي‌شه... با اين وصف من هنوز نفهميدم كه نمي‌دونم و اين خيلي بده .......

-يه جايي خونده بودم كه وقتي در حضورش ساكت بشي، اونوقت شروع مي‌كنه باهات حرف زدن.... با اين حساب واقعا كه خوش به حال كوه! چون دائم در حضورشه، سكوت هم كه داره پس.....

 شايد واسه همينه كه با خيلي از پيامبرها و كسايي كه انتخابشون كرده تو كوه ارتباط برقرار كرده؛ مثل حضرت موسي... كوه در سكوت، انسان در سكوت... و "او" سخن ميگه.....

واسه همينه كه آدمايي كه زياد ميرن كوه يه جورايي غريبن....

واسه همينه وقتي خيلي آدما ميرن كوه به قله كه ميرسن، حضورش رو احساس ميكنن.... (مثل خودم و يكي از دوستان تو نظرات پست قبل نوشته بود...)

انگار سكوت يه جور خلا ايجاد ميكنه كه او رو مي‌كشونه ... هرچي سكوت عميق‌تر باشه، حضور و كشش بيشتره... وقتي با سكوتت يكي بشي....

نوشته شده توسط هو یار در ساعت 1:12 | لینک  | 

خيلي فكر كردم كه چه دلايل ديگه‌اي ميتونه باشه براي اينكه خدا كوهها رو خلق كنه؟!

هنوز نفهميدم!

بين نظراتي كه گرفتم يكي دوتاش خيلي بهم چسبيد و كمكم كرد:

"کوه در نظر من مظهر عظمت و ایستادگی است.شاید خداوند خواسته به بشر بگه برای بدست آوردن چنین صفاتی زمان زیادی باید بگذره،و به این طریق صبر کردن رو به او بیامزه...الله اعلم"(بزرگ)

"کوه مظهر غروره............ کوه مظهر اوج موندگاریه !" (گل كوچيك آبي)
 

يه چيزايي به نظرم رسيد كه ميگم. شايد اين چيزا و چيزايي كه بعضي از دوستاي خيلي خوبم گفتن ( كه اونارو هم ميارم) باعث بشه يه چيزايي به نظرتون برسه .

بهم كمك بزرگي ميكنين اگه هرچيزي به نظرتون رسيد بگين. تنهايي نميشه راه مخفي رو تا آخر رفت....

خودش گفته كه كوه‌ها رو واسه ما آدما آفريده؛ گفته زمين رو براي ما آفريده... گفته از خلقت همه چيز يه دليلي داشته؛ كاراي خدا مثل كاراي ما نيست كه كاري كه ميكنيم (اگه خيلي هنر كنيم) يه منظور و هدفي داشته باشه (چون ما خيلي كارا رو مي‌كنيم ولي دليل منطقي و مشخصي نداريم براش)؛هركاري كه ميكنه هزارتا دليل داره؛ با هر كارش هزارتا كار ميكنه...

شنيدم "يكي" گفته از كوه بايد سكوت رو ياد بگيريم.

سكوت... جداً همينطوره... كوه ساكته؛ نه! ساكت نيست، سكوت كرده... هركاري ما آدما بكنيم بازم سكوت مي‌كنه... كي تا حالا ديده كوه از چيزي شكايت كنه؟

 سكوت يكي از نشونه‌هاي صبره؛ اگه خيلي صبور نباشي نمي‌توني سكوت كني؛ پس مي‌شه از كوه، صبر رو هم يادگرفت...

صبر يكي از نشونه‌هاي عشقه؛ اگه قلبت پر از عشق به چيز يا كسي نباشه، براش صبر نمي‌كني.

 و خدا هم عاشقه، هم صبوره، هم سكوت ميكنه و هم....

كوه يكي از نشونه‌هاي خداست ....

نوشته شده توسط هو یار در ساعت 0:29 | لینک  |