عزيزم
اينبار از طبيعت نمينويسم
طبيعت، راه ، رسم، شعر،
كتاب، دوست ... رفيق، همراه و بيراه...
ساز... صدا...
صدايت را گاهي گم ميكنم.....
چه دوري عميقي...
چقدر دور....
مثل همان كه گفتي،
بياياني تاريك و من، تنها
گاه برقي ميزند و نوري كم و باز سياهي...
و ترس...
انگار من بودم كه قرنها پيش ديده بودي...
هميشه مرا ديدهاي
پيش از آنكه باشم...
.... نزديك من!
"اي كه با مني
و من بي توام..."
چيزي بگو ...
مثلا اينكه خواهي آمد....
يا شبي شايد در را بگشايي ....
شبي نزديك....

فكرميكنم چيزي كه خيلي تو شب مهم ميشه تاريكي شبه. وقتي شب باشه، نور نيست. تاريكي آدم رو از همه جا دور ميكنه. انگار به هيچ چيز و هيچكس بسته و وابسته نيستي!
تا حالا رفتي توي غار؟ اونم شبونه؟...
وقتي چشمامون رو ميبنديم حتي اگر وسط روز باشه ناخودآگاه حواسمون جمع ميشه! به قول امامزاده تو فيلم "يك تكه نان " وقتي چشماتو ميبندي هيچكس رو ميبيني!
حالا اگه چشمات هم باز باشه ولي بازم هيچكس رو ببيني چي؟
شايد واسه همين بوده كه پيامبر اسلام سالهاي زيادي رو يك ماه ميرفت غار حراء .... تنها.... تنها با هيچكس.....
تو غار رفتن سعادت ميخواد....
تاريكيِ خودتو ديدن....
از همهجا كَنده شدن و معلق موندن .....
عميقاً فهميدنِ اينكه هيچوقت، هيچكس نبوده جز خودش....
اين هفته يه سفر شبانه داشتم به شمال؛ خيلي كوتاه بود و زود برگشم ولي رفتن رو شبانه و با اتوبوس ميرفتم. بچه كه بودم دوست داشتم راننده كاميون بشم چون عاشق شب بودم و عاشق سفر و سفر توي شب ديگه يعني آخر لذت.... آخر همه چيز بود برام ..
راننده كاميون نيستم ولي شب و سفر و سفر شبانه رو به همون اندازه شايدم بيشتر دوست دارم...
جاي همه اوونايي كه شب و سفر و .. دارن خالي....
باز هم نيمه شب
راه شب همان راهيست
كه بيچراغ نميتوان رفت
همان راهي كه پيچ و تابش را نميبيني
نه پيچ و تاب جاده را
كه تو را فرو ميكشد
نه پيچ و تاب خود را
كه در جاده تنيده ميشوي
باز هم نيمه شب
و نسيمي كه از قلهها بر دشت تاريكي ميوزد
شب و تاريكيي بزرگ ....
تاريكي، تاريكي ....
تاريكي يعني وقتي تو نيستي
يعني وقتي من تنها هستم
يعني وقتي ميشود با تو شد
...انگار شبها به خودم نزديكتر باشم
از هياهو و هيجان، دور
و تو ميداني كه چقدر تاريكم
و تو ميداني وسعت تنهاييام را
و تو ميداني كه چقدر دوست دارمش
اين را كه تو فقط تو
خط تاريك و سياهم را ميخواني
اين را كه تو تنهايي
كه بيانديشهاي،
از فراز دانستن تمام رازها و رمزها
دست و پا زدن انديشه عاجزم را نظاره ميكني...
تنهايي را دوست دارم
مرا شبيه تو ميكند
و سكوت را ...
نظاره را ....
شهود را ....
و هرآنچه مرا شبيه تو كند...
دلم ميخواست بهتر از اينها بودم...
بينا ، هوشيار ...
تو اينهمه هويدايي و من...
تشنه شنيدن نام تو در آواز بادم!
شب منم!
و تويي
كه مرا از جادهها و سفرها به خود ميخواني
آنسوي شب...
آنسوي اين پرده سياه كه افتاده است
اگربيدار باشم و جاده را بپويم....
اگر بيدار باشم...
بيدار باشم ...
باشم.......
همراه نسيم خنكي كه از كوه مي آيد
انگار چيزي،
مثل گويش ظريف چشمه نجوا ميكند.
منتظرم
منتظرم تا نجواي اين موسيقي پنهان سيلي شود
نيمه شب است و منتظرم
خيره به دري كه يكي گشوده است
گوش، سپرده به نجواي نهري
كه پژواك جريانش گاهي در سكوت نيمه شبان ميپيچد
انتظار....
انتظار...
....بارها مرا سيل هياهوي روزها برده است
به جايي كه هرگز اهل آنحا نبوده ام
آنقدر مچاله شدم كه نفس كشيده را رويا مي ديدم؛
هربار؛
يكي آمد؛
رهانيدم...
نيمه شب است و انتظار ميكشم
تا سيل سكوت از همهمه ناهنجار روزها خلاصم كند
انتظار ميكشم
تا جز صداي آمدنش هيچ ننيوشم
تا حرمت حضورش ذوبم كند
تا بلرزم از نسيم نگاهش
تا حقارت بودنم، نبود شود....
نيمه شب است....

از وقتي خيلي كوچيك بودم دوست نداشتم بخوابم. شب بيداري رو دوست داشتم. شب بيدار بودن برام آسونتر از صبح زود بيدار شدن بود. خيلي وقتا تا خود صبح بيدار ميموندم...
هنوزم خيلي دوست دارم شب رو بيدار باشم . هر وقت بتونم بيدار ميمونم ( هر وقت مچاله شدن تو دست روز مرگي هر روز بذاره!!!...)
خيلي از شب شنيدم. يكي ميگه بايد قدر شب رو دونست. قدر شب......
قدر شب؛ شب قدر ......
چرا قدر تو شبه؟