تبليغاتX
درس های معنوی طبیعت

سلام

 

دروغ شاید اولین قفل باشه.... به نظر من بزرگترین قفل هم هست. چرا؟ چون دروغگو می خواد حق رو بپوشونه و حق اسم خداست... یعنی دروغگو یه جورایی داره خدا رو انکار میکنه... البته این نظر منه!!!

 

یه نوع دروغ به نظرم وجود داره که مخفیه!

 

ادعای دروغ!!!!!!!

یعنی چی؟ یعنی آدم ادعای یه قابلیت یا توانایی انجام کاری رو بکنه که خودشم میدونه نمیتونه اونکار رو انجام بده!!!

اینکه خیلی از ما آدمای مدعی هستیم که اصلا حرفی توش نیست... کافیه یه چیز کوچولو بهمون بربخوره، زمین و زمان رو یکی میکنیم که مثلا فلان اتفاق افتاده یا فلانی به من فلان حرف رو زده...

یکی نیست بهمون بگه:

 آخه مگه تو کی هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ادعای دروغ اما داستان دیگه ای داره... خیلی بدتر از این حرفاست.... هرچی هم ادعا بزرگتر باشه، بدتر...

در مورد ادعا بازم میگم.... و مدعیان بزرگ!!!

شما هم بگین....       

نوشته شده توسط هو یار در ساعت 9:28 | لینک  | 

سلام

گفته بودم مي‌خوام ديوار و قفل رو بشناسم. يكي دوتا از دوستان گفته بودن مانمي‌تونيم ديوارها و قفل‌ها رو بشناسيم. چون اگه مي‌شناختيم، اسيرشون نمي‌شديم.

 ولي راستش خيلي با اين حرف موافق نيستم. دليلش هم اينه كه دارم تجربه مي‌كنم كجاها خودتو بين ديوارها و قفلها اسير مي‌كني ولي فقط مي‌خواي از يه توبيخ ساده يا آبروريزي كوچولو جلوگيري كني.... اينا تازه خيلي خورده پاست...

 بزرگتراش دردناك تره...و خيلي بزرگاش باعث و باني خيلي از فجايعيه كه پيش مياد و البته خيلي از ما اغلب نمي‌فهميم...

اما اصل موضوع...

قفل اول: دروغ!!

كي نمي‌دونه دروغ بده؟ همه مي‌دونن...

دروغ از يه چاخان كوچولو شروع مي‌شه.... از يه شعبده... بعدش دروغ‌هاي مصلحت آميز..... بعدش دروغ براي امرار معاش و اين‌جور چيزا (چيزي كه الان بين خيلي از ما رايجه...) بعدش يواش يواش آدما از حد امرار معاش فراتر ميرن .. هوس‌هاي بزرگتر... خواسته‌هاي بيشتر.... دروغ‌هاي بزرگتر ...... بعدش تبديل مي‌شيم به دروغ‌گوهاي بزرگ!!! خيلي بزرگ...

 درباره دروغ و دروغ‌گوهاي معروف بازم مي‌گم... شماهم بگين....

نوشته شده توسط هو یار در ساعت 1:7 | لینک  | 

سلام

خيلي وقت بود كه نيومده بودم...

خيلي جاها گير كرده بودم... لاي چرخ‌دنده‌هاي روزمرگي، بين موج موج گرفتاري و اين‌ور اونور دويدن، بين چشم‌هاي رياكار و زبون‌هاي دروغگو.... خيلي سخته...

به اين فكر ميكنم ما آدما چه چيزايي رو به چه چيزايي مي‌فروشيم؟ بعدش به چه چيزايي عادت مي‌كنيم؟ چيزايي كه يه روزي ادعا مي‌كرديم ازش دوريم... سراغش نمي‌ريم... سرمون نمي‌آد... همون چيزايي كه ديگران رو بخاطر مبتلا شدن بهشون تقبيح مي‌كرديم...

خيلي وقتا احساس مي‌كنم همين‌طوري شدم... به راحت‌طلبي، امنيت، خودخواهي، يه جور طمع لزج لغزنده ليز عادت كردم... هي دنبال اين و اون دويدن به هزارجور بهونه موجه!

الانم از دست زندگي و همه اين چيزايي كه گرفتارشونم فرار كردم ... درستش اينه كه بگم فرار داده شدم .... تا فردا....

پستاي قبلي رو كه خوندين... گاهي يكي فرارم مي‌ده.... ازش ممنونم.... دستش درست...

يه چيز ديگه‌ام بود كه گيرم انداخت ... شايدم بهونه‌اي بود واسه اينكه يادم بياد چقدر راحت فكر كرده بودم به خيلي از مريضي‌ها دچار نمي‌شم... ولي وقتي ديگران دچار مي‌شن.. به يكي از بدترين انواعش رو هم مي‌گيرن، پس منم در امان نيستم... تا حالا به خيلي چيزا فكر كردم از جمله طبيعت؛ اما مي‌خوام يه چند وقتي هم به چيزاي ديگه فكر كنم..

اگه طبيعت يه در يا دروازه‌ست.... بايد قفل و ديوارها رو ببينم...

ازتون مي‌خوام تنهام نذارين...

نوشته شده توسط هو یار در ساعت 23:13 | لینک  |