جمعه بیست و دوم تیر 1386
نيمه شب است
و باز
دلم يك جور غريبي براي يكي تنگ ميتپد...
نيمه شب است
و باز پلكهاي نيمه بسته من
راهي به خواب ندارد
اما
چشمههاي دلتنگيست كه ميجوشد....
دلم يك طور غريبي گرفته است
باز هم نيمه شب
و رازهاي خاموش اين لبهاي بسته...
و ياد معلم...
معلمي كه از تمام آموختههاي بزرگ و بيپايان
كوشيد به فرزندانش «يك» را بياموزد...
نسيم نيمهشب
سلام و سوداي مرا به معلم برسان....
...
معلم جان ...
منم ...
شاگرد گريزپا و نا آموختهات...
دلم براي گامهايت
طنين صدايت
كلام مقتدرت
دلم براي حضور زندهات تنگ شده....
حضوري كه سرشار از اقتدار زنده حاضري بود كه يكي بيشتر نيست
به من ياد بده از اين همه فاصله چطور جاي گامهايي را ببوسم
كه حتي صداي نزديك شدنشان را هم نميشنيدم
به من بگو
خاك كدام ديار را توتياي اين چشمان بيخواب كنم؟
معلم جان...
راست گفتي...
فقط يكي هست...
و ديگر نيست..
حالا اين شاگرد مانده در راه مدرسه
براي يافتن و ديدن و تو
براي بوييدنت
بوسيدن جاي قدمهايت
براي ماندن با تو
براي رفتن با تو
براي همه چيز
براي التماس يكي نگاه تو
كه در لحظهاي شكارم كرد...
و براي هر چيز ديگر
فقط همان يكي را دارم....
باز نيمه شب است...
نيمهشبها دل من به اندازه سكوت آسمان ميگيرد
نيمهشبها
ترسهاي خفته در هياهوي روز بيدار ميشود
نيمهشبها
انگار نفوذ تنهايي و دلتنگي
تار و پود افسرده ام را بيشتر ميآلايد....
باز نيمه شب است
و يادم هست
كه تو شبها را نميخوابيدي
و يادم هست
كه نميترسيدي
و يادم هست
كه ميخنديدي
تمام تو «يك» بود
تا ما هم «يك» را بياموزيم...
و من دلتنگم...
و باز
دلم يك جور غريبي براي يكي تنگ ميتپد...
نيمه شب است
و باز پلكهاي نيمه بسته من
راهي به خواب ندارد
اما
چشمههاي دلتنگيست كه ميجوشد....
دلم يك طور غريبي گرفته است
باز هم نيمه شب
و رازهاي خاموش اين لبهاي بسته...
و ياد معلم...
معلمي كه از تمام آموختههاي بزرگ و بيپايان
كوشيد به فرزندانش «يك» را بياموزد...
نسيم نيمهشب
سلام و سوداي مرا به معلم برسان....
...
معلم جان ...
منم ...
شاگرد گريزپا و نا آموختهات...
دلم براي گامهايت
طنين صدايت
كلام مقتدرت
دلم براي حضور زندهات تنگ شده....
حضوري كه سرشار از اقتدار زنده حاضري بود كه يكي بيشتر نيست
به من ياد بده از اين همه فاصله چطور جاي گامهايي را ببوسم
كه حتي صداي نزديك شدنشان را هم نميشنيدم
به من بگو
خاك كدام ديار را توتياي اين چشمان بيخواب كنم؟
معلم جان...
راست گفتي...
فقط يكي هست...
و ديگر نيست..
حالا اين شاگرد مانده در راه مدرسه
براي يافتن و ديدن و تو
براي بوييدنت
بوسيدن جاي قدمهايت
براي ماندن با تو
براي رفتن با تو
براي همه چيز
براي التماس يكي نگاه تو
كه در لحظهاي شكارم كرد...
و براي هر چيز ديگر
فقط همان يكي را دارم....
باز نيمه شب است...
نيمهشبها دل من به اندازه سكوت آسمان ميگيرد
نيمهشبها
ترسهاي خفته در هياهوي روز بيدار ميشود
نيمهشبها
انگار نفوذ تنهايي و دلتنگي
تار و پود افسرده ام را بيشتر ميآلايد....
باز نيمه شب است
و يادم هست
كه تو شبها را نميخوابيدي
و يادم هست
كه نميترسيدي
و يادم هست
كه ميخنديدي
تمام تو «يك» بود
تا ما هم «يك» را بياموزيم...
و من دلتنگم...
نوشته شده توسط هو یار در ساعت 4:31 | لینک
|